محمد بن حسين رازي
41
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
حليمه ، پسر ترا خدايى هست كه او را ضايع نكند . به آهستگى طلب وى كن . گفت ترسيدم كه خبر به عبد المطلب رسد پيش از من . قصد او كردم ، چون نظر به من كرد گفت : سعد به تو فرود آمده است يا نحس ؟ گفتم : نحس اكبر . بدانست گفت : پسر را گم كردهاى ؟ گفتم : بلى ، ظن برد كه بعضى از قريش حيلتى ساختهاند و او را بكشته ، شمشير هيچ كس در پيش وى نيارست ايستادن از خشم كه در روى وى مىديدند . آواز بلند برداشت ، يا آل غالب ، يا آل غالب ! قريش جمله جمع آمدند ، گفتند : چه حال است ؟ گفت : محمد را نمىيابم . قريش گفتند : برنشين تا با تو برنشينيم . اگر به كوه روى با تو به كوه آييم ، و اگر در دريا روى در دريا شويم . عبد المطلب سوار شد با جملهء قريش از بالاى مكه فرو گرفت تا به زير مكه كس را نديد . ترك قوم كرد ، جامه در ميان بست و يكى بردا ( ؟ ) برافگند و نزد كعبه شد و هفت بار طواف كرد پس انشاء كرد و ميگفت : شعر يا رب رد راكبى محمدا * رد إلي و اصطنع عندي يدا يا رب ان محمدا لم يوجدا * تجمع قومى كلهم مبددا « 1 » ناگاه منادى شنيدم از ميان هوا ، گفت : اى مردمان چه بوده است شما را كه بانك مىداريد ، محمد را خدايى هست كه او را فرو نگذارد و ضايع نگرداند . عبد المطلب گفت : اى هاتف ، كه مرا خبر دهد ازو و او كجاست ؟ گفت : به وادى تهامه پيش درخت يمن . عبد المطلب سوار با سليح مىرفت . در ميانهء راه ورقة بن نوفل را ديد . او نيز با عبد المطلب برفت . چون نزديك شجرهء يمن رسيدند . رسول در زير درخت ايستاده بود شاخ درخت فرو مىكشيد و به برگ « 2 » آن بازى مىكرد .
--> ( 1 ) - اصل نسخه : فرو مىكشيد و سا و به برگ ( ؟ ! ) ( 2 ) - بحار الانوار 15 : 334 و 395